سرما از لای در به داخل اتاق نفوذ می کرد ، باران شدتش زیاد شده بود ، خواب به چشمانش راه نمی یافت هر ۵ دقیقه یک بار از خواب می پرید از ترس اینکه مبادا دوباره خود و بچه ی درونش آماج ضربه های عصا گردد.
چهارده ساله بود که شوهرش داده بودند، خو گرفتن به زندگی جدید چه قدر دشوار بود در میان غریبه ها احساس تنهایی می کرد کسانی که چهره هایی سرد وخصمانه داشتند پدر شوهری که همیشه فریاد می کشید وزنی که او را مسخره می کرد،افراد خانه از طلوع آفتاب بیدار می شدند و او زودتر ازهمه باید بلند می شد تا صبحانه را آماده و کارهای دیگر خانه را تا شب انجام دهد ،قبلا انجام هیچ کدام از این کارها برایش سخت نبود و به هر زحمتی آنها را انجام می داد اما حالا که نه ماهِ باردار و سنگین شده بود گاهی به خاطر خستگی زیاد و بارداری خوابش می برد همین دیروز بود که ساعت کمی از پنج گذشته و او بیدار نشده بود، هنوز درد ضربه های عصای پدر شوهر را روی تنش حس می کرد.
زمانی که میان خواب وبیداری دست وپا می زد رویائی عجیب ، کابوسی هولناک ذهن حسته اش را مورد هجوم قرار داد با صدای برخورد ضربه های عصا به زمین از خواب پرید . لابد دوباره خواب مانده بود و پدر شوهر به سمت اتاق می آمد قلبش به شدت می تپید وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود با هر صدای تق تق که به او نزدیکتر می شدند گوی داشتند روح را از بدنش جدا می کردند به سختی می توانست از جایش به سرعت بلند شود قلبش از ترس فشرده شده بود با ناله ای از روی ناراحتی و دردی غیر قابل تحمل با سرعتی که در خود سراغ نداشت از رختخواب جدا شد در را باز کرد خود را وسط سالن انداخت تا بگوید من بیدارم ، خوابم نبرده است . نگاهی به سالن انداخت اما خبری از پدر شوهرنبود افکارش آنچنان به هم ریخته و نامربوط بودند که گویی آنها نیز در رنج و عذابند، در پی صدا گشت ! قطره های باران که از درز شیشه شکسته گلخانه به روی زمین می چکیدند صدای عصا گونه ی داشتند ! قلبش آرام گرفت و چشمانش را بست . اکنون سه روز است که در کما به سر می برد .
صبح که پاشدم حداقل دوست داشتم شریک زندگیم تولدمو یادش باشه اما مثل همه چیزای که یادش می ره اینم یادش نبود!!!!!
یه دختر دایی دارم که تاریخ تولدمش با من یکی !! ما دو تا همیشه اولین نفرای هستیم که به هم تبریک می گیم و هیچ وقت هم تولد همدیگرو یادمون نمی ره !
امسال خیلیا بهم تبریک گفتن کسای که اصلا فکرشو نمی کردم برام خیلی جالب بود بعضیا برام اس ام اس زدن که اصلا نمی شناختمشون !! اما دوستای صمیمیم یادشون نبود جز یکیشون که باهاش قهرم ! اینم از شانس بد منه البته اون هم تو مبایلش سیو کرده بود وگرنه .......
قابل ذکر است که باید تشکر و قدردانی لازم رو از نهادهای گوناگون که اس ام اس زدن داشته باشم!!!!!
١- کانون وکلا ( معمولا اس ام اس میزنه که فلان مبلغ رو به حساب کانون واریز کنید وگرنه.......)
٢- همراه اول ( معمولا باعث سکته مشترک محترم می شود با اس ام اس قبض موبایل)
حالا باز جای شکرش باقیه یه قدم مثبت به غیر از اخذ وجه برداشتن!!!
جریان وکیل شدن من هم حکایتی داره طولانی که خیلی وقت اسیرم کرده نمی زاره به هیچ کارم برسم ازتیر ماه که کارآموزی کذاییم شروع شد دیگه گرفتار شدم چشمتون روز بد نبینه روزای اول که اعتماد به نفس اینجانب که حداقل به نظر خودم خیلی خفن بود نابود شد، اول اینکه کلاس خیلی نا متعادل بود 15 دختر 50 تا پسر حالا حساب کنید 50 تا پسر اون هم از نوع وکیل و زبون دراز ، که یه مواردی رو مطرح می کردن که من تو زندگیم مثلا همچین ماده ی ، تبصره ای به گوشم نخورده بود با این وضع من حتی اگه جواب سوالی رو هم بلد بودم عمرا حرف می زدم ، یک هفته به همین منوال گذشت این وضع برای آدم زبون درازی مثل من اصلا قابل تحمل نبود که بالاخره یک روز طاقتم تموم شد و در جواب پر رو ترین کار آموز کلاس کم نیوردم از اون روز بد ما شدیم دشمن خونین هم ....
خدا رو شکر بالاخره اعتماد به نفسم اومد سر جاش !!!!!
وقتی اعتماد به نفسم بیشتر شد که فهمیدم همین آقا با اون هم ادعا و اینکه بابا ش قاضی بود قبولی مشروط و کار آموزیش به جای شش ماه، نه ماهه .....
فردای روزی که این موضوع مهم رو فهمیدم فقط منتظر کوچکترین طنعه بودم که بالاخره اتفاق افتاد و من هم با کمال خونسردی گفتم آقا شما زیاد نگران نباشید ما وقتی دفترمون رو زدیم شما تازه داری گزارشاتو جور می کنی تحویل بدی !!!!!
وقتی موقع امتحانات شد جالب این بود که همه کسای که ادعا های زیادی می کردن حتی جزوه برا خوندن نداشتن و به التماس افتاده بودن که یه نفر جزوه هاشو قرضشون بده و جالبتر این که همه انقدر بی وجدان بودن که حاضر نمی شدن حتی برا 5 دقیقه جزوشون برا کپی به کسی قرض بدن!!!!!!
این نکته بر می گرده به روابط دوستی و معنای دوستی که خیلی قبل در موردش توضیح داده بودم این هم یکی دیگه از معانی دوستی که اگه قرارباشه امتحانت صفر بشه هیچ کس حاضر نیست برا 5 دقیقه جزوشو بهت بده تا کپی کنی !!!!!!
این تازه در صورتی که هیچ گونه رقابتی هم بینتون نباشه و تو هم تنبل ترین فرد کلاس باشی در غیر این صورت مطمئنا به قتل می رسی تا سر جلسه حاضر نشی دیگه جزوه که جای خود را دارد !!!!!!!
خلاصه بگذریم که بعد از امتحانات من به لوک خوش شانس کلاس معروف شدم به علت اینکه اکثر اساتید از روی جزوه اینجانب سوال در اوردن این هم برا این بود که خسیس بازی در نیوردم و به 2 ،3 نفری جزوم رو قرض دادم تا کپی کنن حالا یکی از اونا خیلی چابلوس بوده به شانس من زیاد ربطی نداره!!!
اما نمره 10 از آقای ( ر) گرفتن اون هم وقتی حتی نمره زیر صفر هم به بچه ها داده بود واقعا خوش شانسی بود حتی خودم هم نمی دونم چطوری 10 گرفتم !!!!!
خیلی ها هم کنجکاوانه می گفتن تو تنها کسی هستی که قبولی 85 هست و 86 دعوت شده به کار آموزی !!! و تو مصاحبه بار اول قبول شده !!!
یا از بند پ استفاده کردی یا واقعا لوک خوش شانسی !!!!
خلاصه این تازه کلاس تئوری بود وای از اینکه هر روز تو دادگاه دوستان صمیمی برا هم می زدن و جالب اینکه اگه روت رو از گزارشات بر می داشتی به سرقت رفته بود و اینکه تو به چشمت گزارش بهترین دوستت رو نمی دیدی چه برسه به نظر کار آموزان گرامی را !!!!
اینها در صورتی بود که شانس بیاری و نرن بگن فلانی امروز نیومده تو شعبه و یه 10 روز اضافه خدمت نخوری !!!!
با این احوال و اوضاع من فقط سه روز دادگاه می رفتم و سه روز سر کار بودم حالا شانس داشتم یا نه رو نمی دونم اما حتی 1 روز از 6 ماه هم بیشتر نرفتم به کسی نگینا !!!!
بعد از همه این بدبختیها تازه نوبت گزارشات پایانی میرسید که 15 روز بعد از پایان کارآموزی باید تحویل داده می شد در غیر این صورت باید منتظر می موندی تا دوره بعد !!!
رقابت وحشتناک به آخر رسیده بود و حالا هر کس رو می خواستی پیدا کنی یا تو بازار انقلاب بود یا پاساژ تایپیستها یا اگه خیلی زرنگ بود تو دادگاه داشت از قاضی ها امضا می گرفت ،آخه 130 تا گزارش کار کمی نیست حالا حساب کنید 130 تا امضا از قاضی های گرامی که هفته که 7 روز 6 روزش مرخصی هستن تازه یه روز دیگش هم جمعه ست تعطیله !!!
من که کچل شدم تا تایپ کردم پرینت گرفتم صحافی کردم امضا گرفتم وبه آموزش تحویل دادم فقط 400 صحفه شده بود که هرروز باید بار می زدی می رفتی تو این دادگاه و اون دادگاه التماس کنی و امضا بگیری الحمد الله که دادگاه های مختلف هم هر کدوم شمال و غرب و شرق و جنوب شهر پراکنده ست .
به هر بدبختی بود تحویل آقای (ر) داده شد که نمره جانانه تقدیم کنند، ایشون هم که یک اعتقاد کلی دارن که هیچ دانشجو،دانش آموز و یا کار آموزی تو کل جهان وجود نداره که لیاقت نمره 20 و نوزده رو داشته باشه نمره 18 هم فقط به بهترینها تعلق داره که تا حالا کسی بهترین رو از دید ایشون ندیده بود من هم که می گفتم خدا کنه بهم 10 بده مثل دفعه قبل بسه !!!
خلاصه یک روز سر کلاس بودم که موبایلم رو ازدفتر اوردن سر کلاس و گفتن خانم فلانی خیلی زنگ می خوره جواب بدین مثل اینکه کار مهمی هست نگاه کردم دیدم 10 ،20تا اس ام اس و کلی میس کال که خوش شانس نمرت 18 شده اول فکر کردم مسخره می کنن زنگ زدم به آموزش پرسیدم گفت خانم چون بالاترین نمره شدی یه نسخه تهیه کنید برا کتابخانه دادگستری !!!!!
در اینکه نظرهای کار اموزیم واقعا خفن بود هیچ شکی نداشتم تازه چند جا رای هم برا خودم صادر کرده بودم و رای قاضی رو نقص کرده بودم ولی انتظار نداشتم تشویق بشم تازه گفتم شاید توبیخ هم بشم اما...!!!!!
تا هم اکنون که در خدمت شما هستم نزدیک 20 تا سی رایت کردم و به بچه های که کار آموزیشون 9 ماهه است تقدیم نمودم تا یاد بگیرن چطوری باید نمره 18 کسب کنن!!
تازه بعد از اینکه نمره کذایی 18 رو کسب کردم گزارشات همراه با پرونده به تهران فرستاده شد تا تایید بشه و برا مراسم تحلیف و گرفتن پروانه وکالت دعوتمون کنن دوباره یه روز زنگ زدن بهم گفتن باید بری تهران برا تکمیل پروندت ، هر چه زودتر هم برو که اگه دیر بری به مراسم اسفند نمی رسی و میری بر سال بعد و اردیبهشت البته اگه مراسم بگیرن ، منم خوشحال ، گرفتار کارها وهمایش بزرگ مدرسه نتونستم زود برم یک هفته گذشت و همه رفتن تهران و دست از پا درازتر برگشتن اونای که پروندشون ناقص بود که هیچ به بقیه هم گفته بودن خبرتون می کنیم خلاصه بعد از 10 روز من تازه قصد سفر کردیم که حالا این سفر هم خودش کلی جای تعریف داره !
چند روزی می شه که توجه اینجانب به تیزرهای تبلیغاتی یه کوچولو زیادتر شده و موقع پخش آگهی های بازرگانی کانال تلویزیون رو عوض نمی کنم نمی دونم شاید یه کم عجیبه اما وقتی آدم تو یه مورد ( حتی اگه اون مورد تیزر تبلیغاتی باشه ) دقیق تر بشه تو همون حین مطالب زیادی در مورد اون بحث می شنوه ، می بینه ،می خونه.............
چند روز پیش چون علاقه ام به تیزر زیاد شده بود یه مطلب از یه کارگردان که همچین سرش به تنش می ارزهتو یه مجله که همچین در پیت نبود توجه ام رو جلب کرد طرف نطق کرده بود که: این کارگردانهای آگهی های بازرگانی خیلی خوشحال تشریف دارن آخه به کسی که تیزر می سازه هم می گن کارگردان ؟!!!!!
خودمونیم همچین بی راه هم نمی گه مثلا جدیدا تبلیغ روغن لادن آخه کسی بعد از نهار ، سر ظهر می ره خرید ؟!!!!!!!!!!
ولی از حق و انصاف نگذریم تیزر مخابرات خدایش از اون تبلیغاتی بود که خود من بار اول گفتم چه تبلیغ شیکی ................
حالا جالب اینه که این گونه کارگردانان و سازنده های عزیز خیلی هم ادعا دارن........
جهت فهم مطلب یه مثال ارائه می کنم : یکی از این افراد نزدیک 2 ساعت در مورد خودش ، هنر وفلسفه و اینکه اهداف و عقاید فلسفیش چی می گن وراجی کرد و تو این دو ساعت از همه چی گفت کم کمداشت به منطق خداشناسی و عموم خصوص من وجه و مطلق اون نتایج 15 گانه منطقی می رسید که خدا رو شکر شارژ موبایل من تموم شد...................
جالب اینکه هر جا هم میرم این عقاید به نوعی تو ذهنم تداعی می شه !!! دیروز سوار تاکسی بودم یه خانمی کنارم نشسته بود داشت به بچه اش شیر میداد یاد یکی از اون حرفهای کذایی افتادم که طرف می گفت : من به قدری صحنه که مادر به بچه اش شیر می ده رو دوست دارم و نسبت به این صحنه کنجکاوم و به زیبای هنری این رویکرد تاریخی علاقه دارم و........... منم جو گرفته بودم که تو دلم گفتم بابا طرف خیلی با حال فکر می کنه اما به ثانیه نکشید که خودش با IQ قوی که داشت خودش رو لو داد و مطلبی رو از یه کتاب برام خوند که همون موقع فهمیدم که این ایده و فکر خودش نیست و از یه نفر همین یک ساعت پیش عاریه گرفته !!!!!!!!
خلاصه دردسرتون ندم تو این چند ساعت سخنرانی هنرمندانه من فقط شنونده بودم که هر از گاهی یه بله برای خالی نبودن عریضه بیان می کردم البته من معمولا تو مواردی هم که سر رشته دارم حرف نمی زنم چه برسه به مواردی که اصلا سر رشته هم ندارم خدایش زیاد هم بلد نیستم خوب حرف بزنم یعنی نیازی ندارم تو این دوره زمونه ما وکیلها بیشتر باید بلد باشیم خوب بنویسیم تو هیچ دادگاهی هم لایحه دفاعیه توسط وکیل خونده نمی شه فقط ضمیمه پرونده می شه و وکیل محترم قسمتهای مهم رو با ماژیک شبرنگ مشخص می کنه چون قاضی گرامی وقت ندارن یک لایحه 10صفحه رو بخونن شاید هم وقت دارن ولی حوصله ندارن!!!!!!!!
البته من فقط بلدم چرت و پرت بنویسم دیروز جاتون خالی بود اولیا حضرت مادر گرامی داشتن روزنامه می خوندن که یک دفعه شروع کرد به غرغر کردن که تو این روزنامه ها اراجیف می نویسن و..... من هم کنجکاوانه پرسیدم چی نوشته ؟؟؟ گفت ترو خدا این مطلب رو بخون نگاه کردم دیدم این همون مطلب کذایی اینجانب در مورد بچه های مدرسه و وحدت و انسجام ملی کهبرا چاپ داده بودمه !!!!
تو دلم گفتم حالا اگه می دونستی که من نوشتم که مثل خانم سوسکه می گفتی قربون دستای مخملی دخترم برم ........!!!!
اما همون بهتر که هیچ کس نمی دونهمن از این چرت و پرتهامی نویسم و توسط یه سر دبیر خنگ هم چاپ می شه !!!
اولیا حضرت مامان جان تا نیم ساعت غر غر کرد و مخ اینجانب رو به کار گرفت که آموزش و پرورش ال و بل ......
اصولا مادرهای گرامی فکر می کنند که بچه هاشون هنوز بچه اند و هیچ چیز هم حالیشون نیست من هم از این مقوله جدا نیستم با 26 سال سن هنوز برای ایشون همچون دختر 14 ساله ای هستم که گرگهای اجتماع قصد از بین بردن اون رو دارن !!
خلاصه جریان شناخت هر چه بیشتر شخصیت هنری طرف ،وقتی بیشتر مشخص شد که من دستگاه مبارک گوشی همراه را در خانه جا گذاشتم البته تعجبی هم نداره اینجانب هم که خدارو شکر همه جا این دستگاه عتیقه را جا می گذارم و فکر کنم تنها جای که تلفنم را جا نگذاشته ام بر سر مزار خواجه حافظ شیرازی می باشد که در اولین فرصت جهت انجام این امر مهم اقدام می کنم ! !
القصه مامان جان با دیدن این دستگاه کذایی حس کنجکاویشون بالا رفته و قصد می کنند که این گرگهای اجتماع را در گوشی همراه سرچ کنند! بعد از چند دقیقه با یک مورد مشکوک به گرگ یا روباه برخورد کرده و کم لطفی نکرده نزدیک به 50 بار با طرف تماس حاصل کرده که از بد شانسی مامان جان گرگ مورد نظر جواب نمی دهد مامان جان هم نا پرهیزی می کنه 2،3 مورد اس ام اس جانانه هم نثار طرف می کنن که باز هم بدون جواب می ماند و در آخر پرونده را مختومه اعلام می کنن ......
من بعد از متوجه شدن موضوع خدا را شکر کرده که با یه آدم هنری و به قول خودش با فرهنگ تماس گرفته شده و زیاد جای نگرانی نیست !! اما چشمتان روز بد نبینه که این کارگردان هنری چنان افکار تینیجری 14 ،15سالگیشون بر افکار هنریشون غالب بوده که فکر کرده من از درد دوری و نگرفتن امضا از ایشون به جنون مبتلا شدم و احساس کردند که با خوردن یه غوره آدم سردیش می شه و با یه مویز گرمیش شاید هم بر عکس ، اما غافل از این موضوع بودن که با 40، 50 تا میس کال موبایل کسی نسوخته (خودمونیم عجب ضرب المثلی ساختم باید برم ثبتش کنم )
ختم کلام اینکه این همه ادعا و این بچه بازیها به هم نمی یاد،زشته.................
چند روزه این مطلب تو گلویم گیر کرده بود داشتم خفه می شدم میخواستم اول بدم سر دبیر گرامی چاپش کنه اما بعدش گفتم این سر دبیر اینقدر ها هم خنگ نیست این دفعه می گه بابا مطلبای قبلیت رو 4 تا آدم در پیت مثل خودت می خوندن اما این یکی رو هیچ بنی بشری ازش سر در نمی یاره ......
منم برا اینکه راه نفسم باز بشه تو وبلاگم نوشتمش !!!!!!!
نتایج :
1-این تهرانیها با این همه ادعا ، بی فرهنگ تر از خودشون هیچ کس نیست آخه بلد نیستند بابت تبریک تولدشون تشکر کنن ! (این نتیجه رو از کجای این مطلب گرفتم خودمم نمی دونم )
2-دستگاه کذایی موبایلتان را هرگز از خودتان جدا نکنید .
3-سازنده های تیزر های تبلیغاتی هیچگاه کارگردان به شمار نمی آیند حتی اگر سازنده تبلیغ شیک مخابرات باشند.